تبليغاتX
قاصدک


قاصدک



 

یه جمله هست از چارلی چاپلین که می گه :" اگه یه روز شاد بودی آروم بخند که غم بیدار نشه و اگه یه روز ناراحت بودی آروم گریه کن که شادی ناامید نشه."

 حالا من نمی خوام زیاد بلند بخندم اما نمی تونم منکر خوشحالیم بشم. موضوع از این قراره که در پی جلسه ای که با سرپرست محترم داشتیم، ایشون رضایتشون رو از من اعلام کردند و من بعد از کلی دلشوره بالاخره به یه ثبات شغلی رسیدم.(که امیدوارم خدا این ثبات رو حفظش کنه) از خدا ممنونم که خیلییییی کمکم کرد! موقعیتهای خوب رو سر راهم قرار داد و کمک کرد که خودمو باور کنم و بیشتر از قبل تلاش کنم.

خوشحالم.

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط قاصدک| |

 

یلداتون مبارک. امیدوارم که عمر خوشیهاتون مثل شب یلدا طولانی باشه.

امروز اصلا شبیه روز اول زمستون نیست. هوا نسبتا گرم شده و آفتاب قشنگی روی زمین پهن شده...من هم حالم خوبه. اوضاعم هم سر کار خوبه ، مشکلی که هی اومدم و غر زدم حل شده، کارم گاهی سخت می شه، سر و کله زدن با یه آقای سرپرست سخت گیر راحت نیست.اما خدا رو شکر کلا همه چیز خوبه. دیشب ما به مناسبت شب یلدا رفتیم جایی مهمونی. وقتی هم برگشتیم خونه هردو تا دیروقت بیدار بودیم، به یمن شب یلدا دیگه!

آقای میم می گه تعطیلات این هفته بریم سفر اما من دلم می خواد برای عاشورا-تاسوعا تهران بمونم مخصوصا امسال! ولی چون تعطیلی و مرخصی کم داریم احتمالا متقاعد می شم که از فرصت استفاده کنیم وبریم !

اگه تو این چند روز حس و حالی داشتین و مشغول دعا بودین برای من هم دعا کنین! به نظر من وقتی به چیزی یا کسی از قلبت ایمان داری و چیزی رو ازش بخوای ، حتما برآورده می شه. گاهی می بینی مردم یه ده به یه درخت اعتقاد دارن و مقدس می دونن اونو ، ازش معجزه هم می بینن! یا... توجیهش هم از نظر خودم انرژی و مسائل ماورائی هستش. اگه خواستین بیشتر تو ضیح می دم. بهرحال وقت دعا بیادم باشین!

نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط قاصدک| |

 

هرچقدر هم که خانوم خوبی برای زندگی دو نفره تون باشی و با عشق و محبت  زندگی رو پیش ببری ، همه جوره از خودت مایه بذاری، مادی و معنوی ، هرچقدر هم که سعی کنی با کارها و رفتارهاش راه بیای ، سعی کنی زندگی رو به کام هیچکدومتون تلخ نکنی...بازم گاهی حس می کنی یه جای کار می لنگه.

سعی می کنی باعث نشی ارتباطشو با دوستاش قطع کنه، نمیخوای حس کنه چون ازدواج کرده محدود شده، از اینکه مجردی بره سفر استقبال می کنی (که زیاد نمی ره)، دوستاشو دعوت می کنی خونه و خودتم حسابی پایه ای. کنارش مش.روب می خوری، قلیون می کشی، سعی می کنی عین دوستش باشی. سعی می کنی زندگی یکنواخت نشه. بی دلیل براش هدیه می گیری، سورپرایزش می کنی... و ... و... و.. اما ...

اما حس می کنی که دلش می خواد مجرد بود، بارها و بارها و...بارها ... گفته که من خیلی زود ازدواج کردم... من وقتی ازدواج کردم بچه بودم... اگه اونقدر ساده نبودم با اولین دوست دخترم ازدواج نمی کردم... نمی دونی سر کارمون چه خبره... بچه ها هر روز با یکی دوستن، با همشون هم صکص دارن... فلانی؟ مگه خره زن بگیره؟ داره عشق و حالشو می کنه... فلان زوج طلاق گرفتن؟ حالا پسره که تازه راحت شده و می ره دنبال عشق و حالش، دختره ضرر کرد تو این جامعه طلاق گرفت...دوستش تو خونه اس بهش می گه : بذار من آشغالا رو ببرم دم در، الان میام. تو که راحتی واسه خودت این دردسرها رو نداری... و...

آدم وفاداریه... مطمئنم... اما چرا باید این فکرها تو ذهن یه نفر باشه؟گناه من چيه؟ یه بار گفتم یعنی تو دلت می خواد الان ازدواج نکرده بودی و با ده نفر دوست بودی؟ گفت" دروغ که نمی خوام بهت بگم، آره! اما چون ازدواج کردم نمی کنم. با ده نفر که نه! آدم مجرد هرچند وقت با یکی دوست می شه... " البته نبايد ابدا از اين حرفها ناراحت بشي.يا همينجوري گفته يا شوخي بوده...

منم می تونستم خیلی کارها غیر این انجام بدم... می تونم خیلی حرفها بزنم الان... اما  در شان من نیست که به خیلی چیزها فکر کنم چه برسه این که به زبون بیارمشون... فقط یه جمله می گم : --حذف شد-- ...مهم نیست همون یک جمله رو هم نمی گم!...

*پینوشت: منکر اینهمه عشق و احساس این سالها و محبتهایی که به من کرده نمی شم، فقط با حس کردن اینا می رنجم! فکر  میکنم خوب من چه گناهی کردم، می خواستی نکنی!

 

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط قاصدک|

 

وقتی بهش فکر می کنم قلبم سنگین می شه. سخت نفسهام در می یاد و بغض گلومو فشار میده... تمام دیشب به این فکر می کردم که چقدر یک زن می تونه ظالم و سنگدل باشه و چقدر یک مرد می تونه مظلوم و با غیرت باشه... زنی که همسر پیرشو از خونه بیرون کرده و فرستاده خانه سالمندان. چرا؟ چون دوستش نداره، یه عمر این مرد رو دوست نداشته، اما حالا که مرد ناتوان شده و باید یه دستی برای بلند شدن و نشستن به کمکش بیاد، از خونه خودش بیرونش کرده ، عین یه کفتار روی اموال مرد افتاده  ومی گه یا جای من اینجاس یا تو! و مرد، مرد هنوز بعد از 6-85 سال سن انقدر غیرتمند و با معرفته که راضیه توهمون خانه سالمندان فکسنی و بوگندو بمونه اما زنش تو خونه خودش باشه...

هق هق های دیروزش از گوشم بیرون نمی ره... نمیتونم دستهایی ناتوانی که با دستمال تندتند اشکهاشو پاک می کرد فراموش کنم...یادم که می یاد دلم می خواد بمیرم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط قاصدک| |

 

بعضی وقتا حس می کنی بیشتر از این امکان نداره به کسی اهمیت بدی... همه تلاشتو کردی و می کنی... ولی بازم یه جای کار می لنگه... محبت و توجهی که می خوای رو دریافت نمی کنی... شايد توقع تو زياده...

این جور وقتاس که باید بزنی به بیخیالی و بگی (ببخشید) به شخمم!

*مخصوصا اگه مثل الان من مست لايعقل باشيد!

*حداقل معدود زمانهايي كه با من مي رقصي هواست به من باشه!

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط قاصدک|

 

خسته از راه رسيدم. يه فنجون هات چاكلت براي خودم درست كردم و نوشيدم و لذت بردم! فردا امتحان دارم و كلي درس براي خوندن ... ولي اصلا حس درس خوندن ندارم!

ديدين آدم وقتي امتحان داره كلي برنامه خوب مي ريزه براي بعد از امتحانش؟ منم مي خوام فردا بعد ازامتحان كه اومدم خونه كلي بخوابم، كلي غذاي خوشمزه بپزم، كلي به خودم برسم، تازه مي خوام يه سر و ساموني هم به اينجا بدم و گودر رو راه بندازم!

گفتم بيام اول يه سري به اينجا بزنم و بگم كه حالمون خوبه، بعد برم درس بخونم. خوب برام آرزوي موفقيت كنيد!

نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط قاصدک| |

 

مامان مي گه : خيلي زنگ زدم بهت. كجا بودي خونه نبودي؟

مي گم : نه نبودم . خريد بودم. رفته بودم WindowShoping!

مي گه : كجا؟؟؟؟!! آهان! اسم يه مغازه اس.  D:

 

 

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط قاصدک| |

 

سكوت خونه رو فراگرفته. آقاي ميم خوابه و گاهي صداي نفس كشيدنش از اتاق بغلي مي ياد. قاعدتا منم بايد خواب باشم ولي نمي دونم چرا خوابم نمي ياد؟ شايد بخاطر دوش آب گرمي باشه كه نيم ساعت پيش گرفتم.

آخر هفته خوبي داشتيم. امشب دو تا از دوستامون خونمون بودند. يه خانوم و آقا كه خيلي با هم صميمي هستيم. قبل از شام يه دفعه زد به سرم ، به دوستم گفتم آ.ب.جو مي خوري؟ گفت نه ولي اگه چيز ديگه داريد مي خورم. اس.ميري.نوف سيب سبز داشتيم (كه من عاشقشم...) . آقاي ميم برامون آماده كرد و آورد كه بنوشيم. البته خودش بخاطر چشمش فعلا رعايت مي كنه و نمي نوشه، دوستش هم ميل نداشت. خوب بسيار مشعوف و مسرور گشتيم...

آخر شب به پيشنهاد آقايون رفتيم به يه چايخانه خيلي زيبا كه در يكي از بلنديهاي مشرف به تهران قرار داره و منظره بي نظيري داره... از اينجا هم خيلي خاطره دارم و بسيار دوستش دارم...باز هم مشعوف و مسرور گشتيم! فكر كنم اين چند وقت كه بي اعصاب بودم مخدر خونم پايين كشيده بوده، چون الان كه خيلي خوبم!

* پینوشت: من بنده آن دمم که ساقی گوید        یک جام دگر بنوش و من نتوانم!

 

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط قاصدک| |

 

چند سال  از آشنایی من و آقای میم می گذشت ولی هیچوقت دقت  نکرده بودیم که بدترین دعواها و ناراحتیهای ما در روزهای قرمز تقویم من اتفاق می افته! به این ترتیب که اون یکی از کارها یا حرفهایی که خیلی رو اعصاب من هست رو انجام می ده ، یا کم محبتی می کنه و کارش رو هی تکرار می کنه، بعد من که نمی تونم مثل همیشه چشم پوشی کنم  یا بروی خودم نیارم و یا تو دلم برای خودم آواز بخونم (چون در اون روزها اعصاب ندارم، نمی تونم) بهش گیر می دم و...

دقیقا پارسال بود که متوجه شدم و بهش گفتم. دیگه حواس هردومون هست و سعی میکنیم مشکلی ایجاد نشه!

حالا آقای میم یه اسم بانمک روش گذاشته که کلی منو می خندونه! هفته مهرو محبت یا هفته دوستی! مثلا امروز داشتیم تلفنی حرف می زدیم گفتم که آقای میم من خسته شدم ، از ماه دیگه یه مقدار از حقوقمو می خوام برای خودم نگه دارم... نمی ذاره حرف بزنم و هی میگه عزیزم هفته مهر و محبت بر شما مبارک... باز تا می خوام ادامه بدم، می گه من این هفته رو به شما و خانواده محترم تبریک می گم... می گم آقای میم کلی خرید دارم ولی ... می گه عجب هفته مبارکیه این هفته مهر و محبت! ... گفتم خیلی خوب. کاری نداری؟ فعلا خداحافظ. نذاشت حرفمو بزنم ، بحثی هم پیش نیومد. البته با پاک کردن صورت مسئله!

خلاصه اینکه  امیدوارم این بار هم هفته مهر و محبت و دوستی به خوبی و خوشی بگذره و کسی نره رو اعصابم!
نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط قاصدک| |

 

4 روز تو خونه موندن باعث شد که یه استراحت جسمی داشته باشم اما انگار روال زندگی از دستم خارج شده، چون عادت کردم به اینکه تا یه ساعت خاصی سر کار باشم و بعد به کارهای روزمره ام برسم. همیشه اول هفته لیست کارهام رو می نویسم و جلوی چشم می گذارم، اکثرا تا آخر هفته همشون انجام می شن و یکی یکی تیک می خورن. این هفته حتی لیست هم ننوشتم، حتی تو این تعطیلی اندازه روزهای عادی مطالعه هم نکردم. البته من بیکار هم نبودم و همش درحال مراقبت از آقای میم بودم. که در نوع خودش کار بزرگیه. وخدا رو شکر که الان حالش خیلی بهتره. اما خوب گذروندن  4-3 روز تو تاریکی راحت نبودا!

این چند روز یه حس دیگه هم داشتم اینکه چقدر خانه دار بودن برای من کسالت باره و حتی وقتی نی نی داشته باشم نمی تونم تو خونه موندن رو تحمل کنم. احساس می کنم اصلا مفید نیستم!

الان دچار رخوت بعد از تعطیلی شدم و هنوز کار رو جدی نگرفتم!  اما حس و حال خوبی دارم. مخصوصا که هوا آماده باریدن برفه! خوشحالم.

یه موضوعی چند وقته که ذهنمو مشغول کرده، اصلا دلم نمی خواد هویت واقعیم برملا بشه و همکار یا فامیلی وبلاگمو پیدا کنه و  پنهانی بخونه و بقول معروف با فهمیدن رازهای زندگیم حالشو ببره! یه چیزی که به ذهنم رسید این بود که اتفاقات  خاص رو ننویسم یا خیلی بعدش بنویسم که نتونن با یه جستجو یا گشتن تو آرشیو پیدام کنن. اما خوشم می یاد که اینجا مثل یه دفتر خاطرات باشه و وقایع زندگیمون نوشته و حفظ بشه. در مورد رمزدار نوشتن هم فکر کردم ولی خوشم نمی یاد. دلم نمی خواد بین خواننده هایی که همه رو دوست دارم فرق بذارم. اگه هم بخوام به همه رمز بدم که اصلا برای چی بذارم؟ می شه اگه چیزی به ذهنتون می رسه بگین؟

 

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin